بعد از دو سال وقفه وپشت سرگذاشتن دوران نقاهت تصمیم گرفتم دوباره نوشته هایم راتقدیم
خوانندگان ارجمند نمایم این نوشته ها عبارتست از اشعار به گویشهای فارسی وبختیاری و
خاطره ها و داستان میباشد که امیدوارم مورد توجه علاقمندان قرار بگیرد.
در ضمن بعضی از این اشعار به صورت حزلیات نوشته شده که پیشاپیش پوزش می طلبم
29/2/89آبادان
دوبیتی
سال جدید
در سال جدید اگر که عمری بکنم
درکار هنر هزار اندیشه کنم
صد شعرنگفته را به دفتر آرم
درخاک سخن دوباره من ریشه کنم
درباقی زندگی تکانی بخورم
آن حسرت رفته را به شیشه بکنم
2/ 1/ 89
دفتر من
می نویسم شعر خود را درمیان دفترم
جای من یادی بماند بعد مرگ پیکرم
من پرستو یی مهاجر برسراین شاخه ام
روز هجرت تاکه آمد لاجرم من می پرم
20/ 12/ 88
غبار
ماهمچوغباریم که برروی چمنزارنشستیم
خاکیم که بر هر درو دیوار نشستیم
چون بادوزدبه دشت ودیوار وچمن
ازصحنه زندگی رویم ونه تومانی ونه مکن
23/ 12/ 88
روز معلم
ای روز تو چون روز پدربسی گرامی شایسته تر از معلمت چه نامی
روز تو مبارک است امروز فرخنده تویی همیشه پیروز
چشمانم اگر ز علم بیناست ازهمت والای توروزگارزیباست
لایق نبوود هرآنچه گویم چون هرچه که هست درتوجویم
کار تو چو کار انبیایست بخشیدن دانشت خداییست
بی علم وادب دودیده کورست ازکارتوپر زدیده نور است
قدر تو اگر کسی نداند در عالم جهل جمله ماند
بوسه تلخ
می خواستم ازغنچه لبهای تویک بوسه بگیرم
تا مست کند گرمی لبهای تو کامم
آهی ز لبان توبرون گشت ومرا سوخت
آنقدر که این بوسه جانسوزهمی گشت حرامم
29/ 12/ 88
اشک
شبی که اشک می ریختم به پایت
شبی که گریه می کرد م برایت
تودر دل خنده میکردی به عشقم
ومن می خواندم این رااز نگاهت
21/ 12/ 88
خانه ما
درخانه ما هزارسرباز
دیریست نشسته خانه کردند
گفتند که خانه موش دارد
این راهمه شان بهانه کردند
11/ 12/ 88
دایره درد
ازدایره درد درونم رستم
بی آنکه دگرباده بنوشم مستم
ماجمله خرابان خرابات مغانیم
ماهیچ به دل غصه نداریم عیانیم
17/ 1/ 89
عاقبت
می تکاندم دوش پیراهن زخاک
تاکه پیراهن کنم ازخاک پاک
گفت درویشی که برخودکم بزن
چون زخاکی وشوی آخر به خاک
5/ 5/ 86
شب
من وشب الفتی دیرینه داریم
زجنجال زمونه کینه داریم
من وشب تاسحر همراز هستیم
من وشب عاشق پرواز هستیم
25/ 11/ 87
حزلیات
مازاده شدیم تافقیری بکنیم
لذت زجوانی نبریم وحس پیری بکنیم
ای کاش که ماهم اندر بودن
کم غصه خوریم وفکرکیری نکنیم
22/ 12/ 88 دندان دلم
دیگرمن از این غافله عمربریدم
دیریست کزین بودن خودخیرندیدم
حالی نکنم باقدح وساقی ومطرب
دندان دلم را دوسه سالیست کشیدم
15/ 12/ 88
قمار
جان باخته ایم برسر می اهل قماریم
لولی وش مستیم وهراسان زخماریم
ماهیچ نداریم بجزاین می ومعشوق که داریم
مابی می ومعشوق خرابیم وخرابیم وخرابیم
15/ 11/ 88
عمر
عمرآمد ورفت وهستی ماطی شد
پاییز زره رسیدوفصل دی شد
ترسم که به ما بهاردیگرنرسد
این عمرندانم که کی آمد کی شد
29/ 8/ 88
خودکشی
چون خم شده بودزبارغمها پشتم
خالی شده بود زمال دنیا مشتم
چون داد دلم به گوش دنیا نرسید
جانم بلبم رسید وخود را کشتم
10/ 2/ 89
به یادیارها
بی وفایی گرچه دیدم ازرفیقان بارها
میگساری میکنم امشب به یادیارها
حال ماگرکس نمی پرسد چه باک
هم خمارومست باهم میروندروزی بخاک
5/ 8/ 87
بت پرست
ای ذلف سیه ببین چه مستم کردی
بی باده وجام می پرستم کردی
سجاده گشایم وکنم سجده تو
ذکر توکنم که بت پرستم کردی
27/ 1/ 89
بیتا
بی توای آرام جانم کیستم
یا نمی دانم که بی توچیستم
تیرگی راازدل مابرده ای
ای چراغم گرنباشی نیستم
28/ 1/ 89
سکوت
تحلیل سیاسی مکن آخرتوزاوضاع وطن
بربند وبه زنجیر کشندتراسیاست بکنند
ازحق کسان مگو گه دراین دوران
خون توبه شیشه کرده تاکه خودریاست بکنند
22/ 12/ 88
کاش می شد
کاش میشد بچه گیها را خرید
کاش میشددرمیان خاطرات یکدم پرید
کاش می شد لحظه ای درکودکی
روی بام کاه گلی یکشب لمید
کاش میشد خنده مستانه کرد
یا طناب این اسارت را جوید
کاش ازحبانه آبی سر کشیم
یا به دنبال جمو از نو دوید
کاش قیمت میزدند برخاطرات
کاش می شد بچه گیها را خرید
12/ 5/ 87
مستانه
باز کن ساقی در میخانه را
تاکه امشب همدم مستان شویم
بازکن تا می بنوشیم تا سحر
خاک پای جمله یاران شویم
مطربا بر تارخودچنگی بزن
تا زسازت امشبی حیران شویم
ازخماری وارهانم ساقیا
تاسحر همپای میخاران شویم
17/ 12/ 88
سال نو
در سال جدید اگرکه عمری بکنم
درکار هنر هزار اندیشه کنم
صد شعرنگفته را به دفتر آرم
درخاک سخن دوباره من ریشه کنم
در باقی زندگی تکانی بخورم
آن حسرت رفته را به شیشه بکنم
1/ 1/ 89
مامست شرابیم
کاشانه چو ویرانه شودباک نداریم
ما غصه خوابیدن برخاک نداریم
جز در ره معشوق دل چاک نداریم
شب تابه سحر درپی آن باده نابیم
مامست شرابیم
درمسلک ما هیچ کسی اهل ریانیست
درمحفل ماهیچ کسی اهل جفا نیست
مابنده جامیم وکسی نیز خدا نیست
ماجمله خرابات نشینان خرابیم
ما مست شرابیم
مستیم نه آن مست که اندرپی مال است
درکلبه ما خدمت ارباب محال است
در سفره ما تکه نان مال ومنال است
مااهل دلیم اهل نی وتارو ربابیم
ما مست شرابیم
28/ 12/ 88
روزگار
میلرزم وپایم دگر عصای دستم نیست
حالی دگر به اندام بیمار وسستم نیست
بیمارم وتکیه بردیوارمیزنم هر دم
دیگربرای عصاگرفتن جانی بدستم نیست
گفتم سفرکنم یکدم تاپیاله وساغر
اندرپیاله خیال هم حال مستم نیست
فریادزدم که هان روزگارچه میکنی باما
دیگرشراب هم همدم روح می پرستم نیست
25/ 10/ 87
معجزه
من معجزه ازخداگرفتم
زنگار بودم جلاگرفتم
من معجزه از امام گرفتم
چون تشنه زجام کام گرفتم
شدجان زتنم برون ومردم
از جام کرامتش بخوردم
روح درتن من دوباره آمد
تاریک شدم ستاره آمد
گر درره یارجمله کوشی
ازجام کرامتش بنوشی
5/ 3/ 86
حزلیات
چندیست که ازبهرزنم همچوبرادرشده ام
افتاده ام ازمردی ودیریست که خواهرشده ام
این بارگران زندگانی وهمی خرج گران
برگرده من نهاده اند و من خر شده ام
از روزه گرفتن ونمازم خبری نیست دگر
کردند چنان گرسنه ام که بنده کافر شده ام
درخانه دگر سلابتی نیست مرا ازپدری
شد همسرمن مردمن ومن همچومادرشده ام
1/ 1/ 89 ناله یتیم
هرگز شنیده ای
ناله محزون یتیمی را زخانه ای
هرگز شنیده ای
گریه کودکی را که گیرد بهانه ای
هرگز شنیده ای
لالای مادری را که خواند ترانه ای
شاید که طفلش دمی بیاساید
چون جوجه مرغکی دمی رابه لانه ای
هرگز شنیده ای
نغمه جانسوز بلبل بی آشیانه ای
آری من این ناله ها را شنیده ام
اندر سکوت غمین شبانه ای
من در خلوت این همسایه دیده ام
پزمردن گل وافتادن جوانه ای
26/ 1/ 89
بهشت وجهنم حزلیات
لری جان داد وازدنیا سفرکرد
اجل اورا ازاین رفتن خبر کرد
به دنیای دگرچون دیده بگشود
همی دانست که دوزخ نوبتی بود
همه درانتظارحکم بودند
که ناگه چند ملایک درگشودند
وخواندند نام چندی رازدفتر
روند ازبهر حکم خود به محضر
گداوشاه وروحانی یکی بود
کسی مالش نمی کرد بهراوسود
گنهکاران به دوزخ می رسیدند
و نیکان هم بهشتی می خریدند
خلاصه نوبت آن ساده لرشد
دلش لرزید وازاین لرزه پرشد
خدا بنشسته بودبرتخت فرمان
گروهی جمع بودندحکم خوانان
که تااعمال هرکس رابخوانند
که تا آنان زحکم خود بدانند
هرآنکس ناله میکردبیشرف بود
که میدانست خداوند بیطرف بود
یکی حکمش قرائت شدبهشتی
یکی دوزخ روان شدباچه زشتی
چوشدنوبت به لرآن نامه خواندند
ملاءک با خدا حیران بماندند
گنه هایش مساوی با ثوابش
چه حکمی باید آخردرجوابش
خداوندمشورت در کبریا کرد
ملاءک راهمه یکجا صدا کرد
به اسرافیل ومیکاییل فرمود
کدامین حکم داردجبرییل سود
همه عمر بشر را صد گرفتند
ازاین صد بین آنرا حد گرفتند
به لرگفتند که پایان گشته برزخ
اول خواهی بهشت یااینکه دوزخ
کمی اندیشه کرد آن ساده لر
بهشت بهتر بوداز آتش گر
کمی بعد در بهشت کبریا بود
میان باغ ونهرو حوریا بود
یکی نهرخوشی آنجا روان بود
زنان لخت وعریان بس عیان بود
بسی حیران به هرجا سیل میکرد
دمادم حوریان رامیل میکرد
کمی ازآب نهربر صورتش زد
زبرگان درخت بر عورتش زد
ازآن آب گواراعطسه ای کرد
کمی لرزید وبعدش صرفه ای کرد
کنارش دیدحوری نیمه عریان
همی ذلف چلیپا وپریشان
بگفتا آن پری این باتو گویم
هرآنکس عطسه کرد من مال اویم
لرازخوشحالیش پرواز میکرد
دمادم سینه هایش ناز میکرد
طعامی شد فراهم با پیازی
همو می خوردو می کردعشقبازی
به ناگه باد سختی را رها کرد
پری خودرا ز لریکدم جدا کرد
پدیدارگشت ناگه غول زشتی
همی گرزی گرانش توی مشتی
هرآنکس گوز باشدعادت او
کنیم گرز گران در ماتت او
دم دروازه رفت لربا دل زار
نگهبان را همی او کرد بیدار
بدو گفتا پشیمانم از اینجا
جهنم را کنید بهرم مهیا
مرایک عطسه درسالی نباشد
کنار حوریان حالی نباشد
که من عادت به گوزبسیار دارم
کجامن طاقت این کار دارم
که باید در جهنم من بمانم
که از این گوز آنجا در امانم
18/ 2/ 89
نظرات ()دوبیتیها
دلم امشب هوای دوغ مشک دار کرده
هوای ایـل و برنو حـال مـا را زار کرده
من آن لـر بختیـاری زادهی آزاد شهـرم
دلم امشـب هوای خواب در کوهسار کرده
------------------------------------
هر آنکس که داند چه اندازه است
به چنگ هرچه آرد برازنده است
وگر شاکر از آن چه دارد نشد
چو قارون شود باز بازنده است
---------------------------
شب و ساغر
بیا تا می بنوشیم و شویم سرمست و دیوانه
به هر جرعه شویم شاد و شویم با غصه بیگانه
بیا امشب مراد خود زخم گیریم و از ساغر بگیریم کام دل از جام و از لبهای پیمانه وضو باید بسازیم از شراب کهنهی ساقی نماز عشق خوانیم و بریم محراب به میخانه بیا امشب بنوشیم و بنوشانیم و خود باشیم درآریم در سماع امشب خردمندان و دیوانه
----------------------------------------
دل شهری شده ام
دل شهری شده ام کرد فغان
که دگر از غم غربت به لبم آمده جان
پدرم گندم و جو کاشت ولی
آمد این جا ز چه رو از پی نان
قصه پرسیدم و او داد جواب
آب مرداب شود گر نشود هیچ روان
ایل ما شوق به رفتن دارد
ره و رسمیست بزرگ از پدران و پسران
--------------------------------
خراب عشق
ساقیا امشب پر از دردم خرابم کن
سیه مستـم نما سیر از شرابم کـن
قدح پر کن که کام از جام برگیرم
زخود بیخود نما ساقی کبابم کن
نه از دلبـر گرفتم کام نه از سـاغر
دگر ساقی مرا مجنون خطابم کن
بـریز باده به کـام ایـن دل ناکـام
سحرچونآفتابآمدمرادعوتبهخوابمکن
که من در خواب گیرم کام از دلبر
بدین راضی شدم ساقی خرابم کن
----------------------------------
من و دل
من و دل یک شب از شب های مهتاب
نشستیم هر دوتایی بر لب آب
به دل گفتم چرا افسرده حالم
چرا از چشم مستم برده ای خواب
چرا صبر و قرار از من گرفتی
چرا کردی مرا این گونه بی تاب
دلم آهسته و آرام گفتا:
که از چشمت بپرس این را تو ارباب
که چشمانت چو خال نرگسش دید
تو و دل را فکند اندر تب و تاب
---------------------------------
شعر زن را تنها به خاطر تاثیر شعر خلقت زن زنده یاد رهی معیری سروده ام اگر چه خود نظرم راجع به زن چنین نیست.
زن
زنان مثل گلند اما پر از خار
لطیف و خوش خط و خالند چون مار
به ظاهر ار چه آب و رنگ دارند
درون سینه قلبی سنگ دارند
پر از مکر و فریبند و فسونند
چون زالو دائماً در فکر خونند
گهی از دیده اشکی می فشانند
گهی لبخند بر لب می نشانند
فریبت می دهد با اشک و آهی
به دامت می کشد زن با نگاهی
به دامش چون فتادی می گریزد
ز دیده اشک و در دل خنده ریزد
زن و شیطان رفیقند و شفیقند
کجا با مرد بیچاره رفیقند
بنازم آن عبارت را که گفتی:
«الهی در کمند زن نیفتی»
خداوند تا که خلقت را بنا کرد
به مردان و زنان چیزی عطا کرد
به مردان داد نیرویی در اندام
که طاقت ها کند بی دانه در دام
به زن مکر و فسون و حیله بخشید
وگرنه کی چنین او می درخشید
خدا چون زن ندارد جاودان است
آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است
------------------------
تا سرزمین عشق
هان ای عقاب خفته در رویا
بالهای خسته را
یک باره باز کن
با خود مرا ببر تا سرزمین عشق
تا دشت چویل و لاله ها
پرواز کن... پرواز کن
من خسته از همه دیوارها ی شهر
از سایه ی برج ها و بن بست کوچه ها
تا چشمه سارهای دنا و تاراز و زردکوه
تا زیر سایه ی بلوط
تا بختیاری و لرستان ببر مرا
هان ای عقاب افکار خسته ام
پرواز کن با خود مرا ببر
تا مُلک مادری تا خانه ی مراد
تا آسمان آبی هفت لنگ و چهارلنگ
عزم سفر کنیم
بال های خسته را اینک تو باز کن
آماده ام دگر پرواز کن... پرواز کن
----------------------------------
خواب
خواب دیدم در میان یک گلستان راه می رفتیم
پیرهنی از ارغوان ها بر تنت بود
بوی عطر یاسمن ها مست می کرد هردومان را
به سر سینه خود یک گل بابونه نشاندی
در میان چمن و لاله دویدی و مرا نیز کشاندی
بر لب جوی پر از آب نشستی و مرا نیز نشاندی
باد می کرد پریشان همه آن خرمن گیسوی سیاهت
تو به من خیره و من محو تماشای نگاهت
خواب دیدم که نسیمی جامه ات زد به کناری
تن طناز تو چون آینه عشق عیان شد
چشمه اندر دل گلزار روان شد
غنچه گل شد گل پژمرده جوان شد
تو ز خجلت همه گلگون شدی و من همه سرمست
به تو گفتم که ستایش کنم این باد بهاران
که چنین منظره ای وه به خدا کرده نمایان
چه نمایی چه جلایی چه خوش است فصل بهاران
خواب دیدم چو کبوتر ز گلستان تو زدی پر
بسکه از دیده ی من اشک فرو ریخت
گلستان همه شد تر
غنچه پژمرده شد و باغ بخشکید
بر دامن این جوی دگر آب نمی ماند
بر شاخ درخت بلبل شوریده نمی خواند
فریاد زدم وای، که نفرین بر این باد
شیرین گریخت از بر فرهاد
فریاد... فریاد
بیدار چو گشتم، بالین همه تر گشته ز اشکم
هی دور و بر خویش نظر کردم و گشتم
گفت مادر من های پسر خواب که دیدی؟
این گونه تو از خواب پریدی
گفتم به خدا خواب خدا دیده ام امشب
من چهره ی ماه دیده ام امشب
من چهره ی ماه دیده ام امشب
من خواب خدا دیده ام امشب
نظرات ()به مناسبت چهلمین روز درگذشت بزرگ مرد موسیقی بختیاری روانشاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)
ساز چپ
ساز چپ دل دوواره سر کِرد
چل روز دلُم غمونه بر کرد
چل روزه که غم به وارگه هامون
جا ونده و نیره از نیامون
ای خونده فقط ز بی وفائی
چل روزه ایگُم که بِل ایائی
چل روزه به ایل بختیاری
تش وندی و خوت خوِر نداری
چل روزه که کوگ آسماری
دوندال کُنه ز بی براری
چل روزه که جات منده خالی
تاراز و دِنا و دشت لالی
نی باور دل که شیر مرده
آبهمن مِلک و میر بُرده
مِینا وکلوتنه در آرین
خره به سرِ لچک بمالین
ای بُنگ رسای هفت و چالنگ
آرمونه تو ایکُنه دلُم تنگ
سی ایل بزرگ ساز و آواز
چپ زیده زمونه چپ بزن ساز
تقدیم به روح پاکش 20/9/۸۵
-------------------------------------------------
هم پیاله دوش اندر پی همپیاله ای می گشتم تا جرعه بنوشیم و شویم همدم و هم یار از باده فروش باده جانانه ستاندم گشتم روان در پی پیدا شدن یار به بازار وز بخت بدم هیچ کسم یار نبودش تا لُر پسری گشت از آن دور پدیدار گفتم که بیا وز می جانانه بنوشیم گفت: می چنه؟ دستم ایونی هی هالو وردار گفتم که تو گر عاشقی و وز پی عشقی باید که بنوشی تو از این آب گهربار گفت: عاشقوم اما تو چته هول ایزنی سیم یعنی مونه اِشناسی و دونی تو ز گلنار گفتم بله وز عشق تو با او همه دانند بوسیدن گلنار به گلزار و چمن زار بر دامن صحرا و به گلزار نشستیم تا خویش ز غم ها برهانیم و نباشیم خبردار الحق که زبانش به خدا مزه ی می بود سرمست ز می یک طرف و مست ز شیرینی گفتار گفتم که تو می خورده ای اکنون به چه حالی گفت سرگیزه گِریدُم مو خشخار گفتم که بخور گیجی تو مال گذشته است امروز دگر عاقلی و عاشق و هوشیار گفت ای جقله ار زخدا ترس نداشتوم با چو ایزدُم وُر کَد نامرد عله یار گلناره به مو نیده و خین کرده به جونم هی اَر و بَرُم کرده چینو مشک لَکه دار هرسا که ایگوم دُودَرِ وا دیم چفتامه گره چی سَگل هار امسال یو چند ساله که خین کرده به جونوم دردت منه جونوم ای سوز نمک دار گه ساکت و گه گریه و گه شاد گه بود طلب کار و گهی بود بدهکار گفتم که بگو حال به چه حالی گفت چندی خَشه وا که زنوم گاله و هیجار ---------------------------------------------
تیر عشق
مو هزارتا تیر وَندوم وُر غزال
او یه تیر وَند از قضا زی مَنه خال
تیر عشقس وُر مِنه قلبُم نِشِس
سنگ زیدو شیشه عمروم شکس
هی خشخار رَه ایروم جار ایزَنوم
لیوه وابیدم یه روزی هم خومه دار ایزنوم
هی گِریوستن ولا کار شو و روز مونه
خنده و قهقهه مَه گل زِ سر سوز مونه
همه دونِن که به حالوم دیه احوالی نی
ار دیه یار بیاهه به دلوم حالی نی
شو و روز دست به ایزد بکشوم
نکوشیم تا نفسی باز به یادِس بکشوم
----------------------------------------
ماه مبارک
روزِ ماه رمضان زلف سیا نه مِدرار
خزمن زُلف تو روز همنه تار ایکُنه
تو پریشون مکن ای یار پلاته منه روز
که مسلمون ایخوره روزه و هی دار ایگو افطار ایکُنه
موخو دونوم همنه پاک تو کافر کردی
کُیه کافر منه ای ماه مبارک چینو رفتار ایکُنه
-----------------------------------------
ویردل
دلُم ایخو به زرده جار زیدن
دو وارته مشکِ دونهِ دار زیدن
دلُم ایخو بریم تا دشت لالی
دلامونِ کنیم از غصه خالی
به دشت گُل یه لامردون بسازیم
زنه تشمال و ما وا یک بوازیم
دلُم ایخو به بال چشمه دیمه
یه تش چاله کنیم با بار هیمه
دلُم ایخو که کوگون بهاری
بخونن هر سحر سی بختیاری
نظرات ()نسیم کوهسارمجموعهای ازاشعار این حقیر است که برخی به زبان طنز و بعضی به زبان جد سروده شده است. در ضمن اشعاری نیز به گویش لری بختیاری سرودهام امید که خدمتی هرچند ناچیز به این گویش زیبا و اصیل کرده باشم.
بزودی گزیده اشعار کتاب نسیم کوهسار را بر روی این وبلاگ تقدیم خوانندگان محترم می نمایم .
آن نسیمی که ز کوهسار آمد
خبری بود که از جانب دلدار آمد
شد زمین سبز و شقایق روئید
دل پیرانه سرم در هوس یار آمد
نظرات ()